خوشبختی خوب اما شادی بهتر است!

روزنامه خراسان: صدایی در گوش ما شبانه روز زمزمه می نماید که خانه ای بخر، کاری بکن کارستان، زندگی ات را بساز، به دنبال خوشبختی باش و تقریباً همه مان گوش به فرمانِ این صداییم. اما پس از چند سال به دره ای عمیق پرتاب می شویم: کارنامۀ موفقیت هایمان را که بالاوپایین می کنیم تنها چیزی که به چشم می خورد پوچی است.

خوشبختی خوب اما شادی بهتر است!

یا تا انتها عمر در این دره می مانیم یا به قول دیوید بروکس، از کوه دومِ زندگی مان بالا می آییم، آنجایی که زندگی دوباره معنا می گردد. بروکس در کتاب جدیدش شرح می دهد که چگونه زندگی در کوه دوم ما را متحول می نماید:

از کوه دوم زندگی بالا برو

بسیاری از کسانی که مورد تحسین من هستند زندگی شان شبیه دو کوه بوده است. از تحصیل فارغ شدند، کارشان را آغاز کردند، خانواده تشکیل دادند و کوهی را که تصور می کردند باید از آن بالا بروند، شناختند: می خواهم کارآفرین، پزشک، یا پلیس بشوم. کار هایی کردند که جامعه ما را به آن ها تشویق می نماید مثلاً تأثیری ماندگار از خود به جا بگذار، پیروز شو، خانه ای بخر، خانواده ای بساز، دنبال خوشبختی باش.

افرادی که روی کوه اول هستند وقت زیادی را صرف مدیریت شهرت و اعتبار خود می نمایند. می پرسند: مردم چه فکری راجع به من می نمایند؟ رتبه ام کجاست؟ کوشش می نمایند پیروزی هایی به دست آورند که من از آن ها لذت می برد. فرهنگ فردگرایانه و شایسته سالارِ ما نیز به شدت در شکل دادن به این سال های پُرجنب وجوش نقش دارد. افراد با این پیش فرض کار می نمایند: می توانم خودم را خوشبخت کنم. اگر مزیتی به دست آورم، وزن بیشتری کم کنم، این تکنیک خودسازی را انجام دهم، احساس خرسندی حاصل خواهد شد.

وقتی از پیروزیت ارضا نمی شوی.

اما در زندگیِ کسانی که دارم راجع به ایشان حرف می زنم -کسانی که واقعاً تحسین شان می کنم- چیزی رخ داده که در این زندگیِ خطی که برای خودشان تصور می کردند، اختلال ایجاد نموده است. چیزی رخ داده که مسئلۀ زیستن مطابق ارزش های فردگرایانه و شایسته سالارانه را هویدا نموده است.

برخی از ایشان به پیروزیت رسیدند و ارضا نشدند. فهمیدند که زندگی باید چیز بیشتری داشته باشد، یک هدف والاتر. بقیه ناکام ماندند. شغل شان را از کف دادند یا به رسوایی گرفتار شدند. ناگهان دیدند به جای صعود رو به سقوط دارند و کل هویتشان در معرض خطر قرار گرفته است و البته برای گروه دیگری از افراد، اتفاقاتی افتاد که اصلاً بخشی از برنامۀ اصلی نبود. با غول سرطان روبرو شدند یا فرزندی را از دست دادند. این تراژدی ها موجب شد پیروزی های کوه اول کاملاً به چشم ایشان بی اهمیت جلوه کند.

زندگی آنان را به درّه انداخته بود، چنان که امروز یا فردا بیشتر ما را می اندازد. آنان رنج می کشیدند و سرگردان بودند.

برخی ها با این نوع رنج و اندوه شکسته می شوند. به نظر می رسد کوچک تر شده اند و بیشتر می ترسند و هرگز بهبود نمی یابند. عصبانی و رنجیده می شوند و رفتار های قبیله ای از خود نشان می دهند.

جهش بزرگ بعد از شکست

اما افراد دیگری هستند که شکسته باز می شوند. پل تیلیش، الهی دان شهیر آلمانی، نوشته است که رنج کشیدن الگو های معمول زندگی را به نقطۀ انتهاشان می رساند و به شما یادآوری می نماید آن کسی نیستید که فکر می کردید. سرداب نفْسِ شما عمیق تر از آن است که می پنداشتید. برخی ها به اعماق پنهان خویش می نگرند و درمی یابند که پیروزیت آن جا ها را پُر نخواهد کرد. فقط یک زندگی روحانی و عشق نامشروط از سوی خانواده و دوستان می تواند چنین کند. آنان درمی یابند که چقدر خوشبخت اند. پایین دره هستند، اما کاملاً سلامت اند؛ از نظر اقتصادی نابود نشده اند؛ آماده اند برای آغازکردن سفری طولانی که در آن دگرگون شوند.

آنان درمی یابند که اگرچه نظام آموزشی ما عموماً برای بالارفتن از این کوه و آن کوه آماده مان می نماید، اما آن چه زندگی را واقعاً تعریف می نماید، این است که چطور از فلاکت بارترین لحظاتمان استفاده نموده ایم.

آغاز مجدد، چرا و چگونه؟

خب این آغاز مجدد اخلاقی چطور اتفاق می افتد؟ چطور از زندگی که بر ارزش های بد پایدار شده به یک زندگی پایدار بر ارزش های بهتر کوچ می کنید؟

نخست، باید یک دورۀ تنهایی و عزلت وجود داشته باشد که بتوان در خویشتن به تأمل نشست.

اول باید آن صدای خود محورِ من ساکت گردد تا بعد فرد بتواند آزادانه عشق بورزد و عشق بپذیرد.

گام بعدی ارتباط برقرارکردن با قلب و نفس است: با عبادت، تعمق نوشتن و هر چیزی که شما را با عمیق ترین امیالتان در ارتباط قرار می دهد.

در عزلت، میل به کسبِ اعتبار کنار می رود و امیال بزرگ تری پدیدار می شوند: امیال قلب (زندگی همراه با عشق به دیگران) و امیال نفس (اشتیاق به خدمت کردن به یک آرمان متعالی و پاک شدن به واسطۀ آن خدمت).

وقتی افراد به این شکل شکسته باز می شوند، به درد ها و شادی های دنیا حساس تر می شوند. آنان درمی یابند: آه، آن کوه اول کوه من نبود. حالا آمادۀ سفر بزرگ تری هستم.

در این نقطه، برخی ها تغییرات عمیقی در زندگی شان می دهند. از شغل های شرکتی خارج می شوند و آغاز به تدریس در مدرسۀ ابتدایی می نمایند. خودشان را وقف یک آرمان اجتماعی یا سیاسی می نمایند... این اواخر با کسی آشنا شدم که قبلاً کارمند بانک بود.

آن کار ارضایش نکرد و حالا به آزادکردن زندانیان یاری می نماید. شاید بیشتر کسانی که از دل چنین بدبیاری هایی بیرون می آیند همان شغل قبلی شان را حفظ نمایند، با همان زندگی قبلی، ولی متفاوت می شوند. ماجرا دیگر دربارۀ خود نیست؛ دربارۀ رابطه است، دربارۀ بخشیدن خودت است. شادی آنان به دیدن درخشش دیگران است.

خودم مهم ترم یا هدف های بزرگ؟

اگر کوه اول راجع به ساختن من و تعریف کردن خود است، کوه دوم راجع به کنارگذاشتن من و نابودکردن خود است. اگر کوه اول راجع به کسب کردن است، کوه دوم راجع به اهداکردن است.

در کوه اول، آزادیِ فردی گرامی داشته می گردد: باز نگه داشتن گزینه ها و نداشتن محدودیت. اما زندگیِ کاملاً آزاد، یک زندگی بدون تعهد و فراموش شده است. آزادی مثل دریا نیست که بخواهی در آن شنا کنی؛ رودخانه ای است که می خواهی از آن رد شوی تا بتوانی خودت را در آن سو اسکان دهی.

پس کسی که روی کوه دوم است تعهداتی برای خودش می سازد. افرادی که به یک شهر، یک فرد، یک نهاد یا یک آرمان تعهد دارند همه چیزشان را پای آن ریخته اند و پل های پشت سر را هم خراب نموده اند. قولی داده اند بدون این که در مقابلش چیزی بخواهند. همه اش را هستند.

سرسپاری به تعهدات شادی آور

حالا معمولاً می توانم آدم های کوه اول و کوه دوم را از هم تشخیص بدهم. دستۀ اول سرسپاری بی نهایتی به خود دارند؛ دستۀ دوم سرسپاری بی نهایتی به یک تعهد دارند. من تا این جا آغاز مجدد اخلاقی را متناسب با زندگی شخصی توصیف کردم، اما مسلماً کل جوامع و فرهنگ ها هم می توانند از ارزش های بد به سمت ارزش های بهتر بروند. گمان کنم همه می دانیم که نفرت، تفرقه و قطع رابطه در جامعۀ ما فقط یک مسئلۀ سیاسی نیست بلکه ریشه در بحران های اخلاقی و روحی دارد.

با هم خوب برخورد نمی کنیم و حقیقت این است که 60 سال فرهنگ کوه اولیِ فوق فردگرا پیوند های بین مردم را سست نموده است. این مردم دیگر فرهنگ های اخلاقی مشترکی که در گذشته جلوی سرمایه داری و شایسته سالاری را می گرفت کنار گذاشته اند. در چندین دهۀ گذشته فرد و خود در کانون توجه بوده است. افراد کوه دوم ما را به سوی فرهنگی راهنمایی می نمایند که رابطه ها را در کانون توجه قرار می دهد. آنان از ما می خواهند که زندگی مان را بر مبنای کیفیت دلبستگی هایمان بسنجیم، به این توجه کنیم که زندگی یک کار کیفی است، نه یک کار کمّی. از ما می خواهند که به دیگران با تمام ژرفایشان نگاه کنیم و نه صرفاً مثل یک کلیشه و شهامت داشته باشیم که در عین شنمایندگی حرکت کنیم.

این افرادِ کوه دوم ما را به سوی فرهنگی جدید راهنمایی می نمایند. تغییر فرهنگی وقتی اتفاق می افتد که گروه کوچکی از مردم، راه بهتری برای زیستن پیدا نمایند و بقیۀ ما از آنان الگو بگیریم. این افرادِ کوه دوم آن راه بهتر را پیدا نموده اند.

انقلاب اخلاقیِ آنان ما را به سوی هدفی متفاوت رهنمون می گردد. در کوه اول هدف ما خوشبختی است، اما در کوه دوم پاداش ما شادی است. چه تفاوتی دارند؟ خوشبختی یعنی یک پیروزی برای خود. وقتی رخ می دهد که به سمت اهدافمان حرکت می کنیم. ارتقا می گیریم. غذای خوشمزه ای می خوریم.

شادی یعنی تعالی یافتن از خود. وقتی در کوه دوم هستیم، درمی یابیم که هدفی به غایت پست داریم. با هم رقابت می کنیم که به شعلۀ شمعی برسیم، اما اگر جور دیگری زندگی کنیم، می توانیم تابش خورشید واقعی را احساس کنیم. در کوه دوم شما می بینید که خوشبختی خوب است، اما شادی بهتر است.

منبع: برترین ها

به "خوشبختی خوب اما شادی بهتر است!" امتیاز دهید

امتیاز دهید:

دیدگاه های مرتبط با "خوشبختی خوب اما شادی بهتر است!"

نظرتان را در مورد این مقاله با ما درمیان بگذارید